Sometag Sometag

Some Social Media Adventures

مـפ یـا'in Instagram maaahya_ Hesabındaki Resimleri

مـפ یـا'in Instagram maaahya_ Hesabındaki Resimleri

مـפ یـا

@maaahya_

the name means life °•○° (: Smile to life

مـפ یـا'in Instagram maaahya_ hesabında en son paylaştığı resimlerini listeyeyebilirsiniz.

maaahya_'in Resmi: 🌆🌇☔🎈
__________
«کج شده‌ام. و تنها قسمتی از دنیا را می‌بینم، غروبی که از نفس افتاده و هوایی که ب

🌆🌇☔🎈 __________ «کج شده‌ام. و تنها قسمتی از دنیا را می‌بینم، غروبی که از نفس افتاده و هوایی که بوی پاییز مُرده را می‌دهد. حالا تو هی مثل گربه‌ای که بوی گندآب به مشام‌اش خورده پای تنگ‌ام بشین، هی پنجول بکش و پریشان‌تر شو، تمام قلم‌روی من همین حجم آبی‌ست که از چشم‌هایم بالا زده‌ست، هر روز که می‌گذرد محدوده‌ی آسمان در مقابل چشم راستم کم‌تر می‌شود و خلاء خالی ته تُنگ در چشم چپم گسترده‌تر. اردیبهشت دور است، فصل جفت‌گیری گربه‌ها پاییز نیست که تو این‌گونه مست و بی‌قرار دورم می‌چرخی تا صید نیمه‌جان تو باشم ... و ای کاش من، شعر سپید شناوری بودم در تنگ ذهن تو، شناور و معلق، شناور و معلق، شناور و معلق.»

Share 6 162
maaahya_'in Resmi: 🌼🍃🐇
________
I see you through everything around me.

تو را در همه ی اشیاء پیرامونم میبینم :)

🌼🍃🐇 ________ I see you through everything around me. تو را در همه ی اشیاء پیرامونم میبینم :)

Share 0 108
maaahya_'in Resmi: 🍂🍁🍃💫
می‌دانستی من قسمتی از یک افسانه‌ام؟ افسانه پاییزهای مداوم و تلخی‌های همیشه. درختی ایستاده‌

🍂🍁🍃💫 می‌دانستی من قسمتی از یک افسانه‌ام؟ افسانه پاییزهای مداوم و تلخی‌های همیشه. درختی ایستاده‌ام از درون تُهی. و می‌خواهم باز هم در زندگی بعدی‌ام یکی از درخت‌های خیابان چهارباغ باشم، از آن درخت‌های دیوانه‌ای که کسی جرات نمی‌کند بهش تکیه بزند. مثلاً خودمان را زده بودیم به دیوانگی. از میله‌های مترو آویزان بودیم و می‌خندیدند و من خنده‌هایم معلول‌های بی‌علت و ناقصی بودند که تنها دورترم می‌کردند. سرم را چرخاندم سمت پنجره و سیاهی پشت آن را خیره شدم. توی تونل بودیم و چقدر شبیه من بود. ظرفیتم برای بودن در کنار آدمها تمام شده بود و بعد از این مجسمه‌ی سیمانی بدترکیبی می‌شدم که لام تا کام حرفی نمی‌زند. من هزاران بار دفن شده بودم ولی هنوز بودم و داشتم توی ذهنم این پست را می‌نوشتم و به شما می‌گفتم که مدتی‌ست سعی می‌کنم از اندوه ننویسم و وقتی توی ذهنم نوشتم «اندوه» حس ملایمی به من دست داد که شناگر وقت شکافتن آب پیدا می‌کند. آه کشیدم و باز درخت غمگینی بودم که برگ‌هایش پُر از شته‌ است و اگر او را افقی برش بزنید پر از دایره‌های تودرتو خواهد بود که در مرکز یک هیچ بزرگ گسترش یافته‌‌اند. تازگی‌ها به جای نوشتن تاریک‌خانه‌هایم خودم را می‌سپارم به عاشقانه‌هایی که در هیچ دنیایی وجود خارجی ندارند، حتا اگر هزار بار دیگر هم بمیرم و هر بار در هیئت تازه‌ای به زندگی برگردم، همین غمگینِ تاریکِ خالی خواهم بود.

Share 13 225
maaahya_'in Resmi: 🍂🌻🍂
تنم چقدر شلوغ است،
سرم را دیگر ندارم
دست‌هایم تا مرزهای ناپیدا رفته‌اند،
یک چشمم سیاه است
آن

🍂🌻🍂 تنم چقدر شلوغ است، سرم را دیگر ندارم دست‌هایم تا مرزهای ناپیدا رفته‌اند، یک چشمم سیاه است آن یکی به واژه می‌ماند پاهایم کوتاه شده‌اند دیوانه‌گی‌ام برگ‌های لرزان را آشفته‌تر می‌کند بگویید من چه کنم؟

Share 0 137
maaahya_'in Resmi: ⛵🌊🐳
________
آغوش گرم. آغوش داغ. همه فقط می‌پرسند استرس ندارم؟ و آدم چطور می‌تواند از آشوب‌هایش ب

⛵🌊🐳 ________ آغوش گرم. آغوش داغ. همه فقط می‌پرسند استرس ندارم؟ و آدم چطور می‌تواند از آشوب‌هایش بگوید با دیگران وقتی همیشه بیگانه است. حال بعد از اندوه؛ رهاشدگی، فقدان جاذبه. آدم باید بمیرد گاهی. و باقی اوقات باید زندگی کند به تمامی. حالا هر چند کم‌تر از همه‌ی این سال‌ها اندوه به سراغم می‌آید اما وقتی که دستم را بگیرد و خودش را آویزان کند از گردنم و شانه‌هایم را خم کند، توان ایستادن از دست می‌دهم. چرا من به اندک دُرشتی مثل اقیانوسی که همه‌ی نهنگ‌هایش به ساحل گریخته باشند، می‌خروشم؟ چرا بند دلم پاره می‌شود به ناگاه؟ چرا آدم‌ها این‌قدر بد می‌شوند و نمی‌دانند که دل، شاید نازک و نرم باشد؟ آدم‌هایی هستند که اصلاً نمی‌دانند آبی چه رنگی است و آبی‌ها چطور جهان را رنگ زده‌اند💙

Kish, Iran
Share 12 191
maaahya_'in Resmi: 🍁🐈
________
وقتی از هدیه و کادو و خوشحال کردن از عمق وجود حرف میزنیم دقیقا از چی حرف میزنیم؟!
...

🍁🐈 ________ وقتی از هدیه و کادو و خوشحال کردن از عمق وجود حرف میزنیم دقیقا از چی حرف میزنیم؟! ... دیروز سورپرایز کنکون داشتم ... که برای هدیه از کارهای خودم آماده کرده بودم 😍 ... یه سری چیزهای دیگه هم قاطیش کرده بودم که کلا یه انباکسینگ به قول خودش راه انداخته باشم سر میز😂🎈🎆🎁🎂 ...

Share 10 114
maaahya_'in Resmi: 🍁✉☔
رابطه ی من با تو 
نمیشه نگم بزار بگم...
هیچوقت فکر نمیکردم مهرم به دلت بیوفته و به این نقطه بر

🍁✉☔ رابطه ی من با تو نمیشه نگم بزار بگم... هیچوقت فکر نمیکردم مهرم به دلت بیوفته و به این نقطه برسیم ... این همه سال گذشت و اتفاق هایی ک افتاد و چشمایی که رو برمیگردوند از هم ... فقط خودم و خودت میدونیم چی شد ... پاییز ما تابستون شروع شد ...ما خیلی زودتر از اینا رنگ عوض کردیم و مثل برگ پاییزی افتادیم زمین😁 خوبه ک الان هیچ کودوم از اون حسهای قبل رو نسبت به هم نداریم ... واسه حال خوب دلم خدارو شکر میکنم🙇 _______ اگه شمام از کسی چیزی به دل دارید یا از کسی خوشتون نمیاد و یا رابطه ی خوبی ندارید همین الان وقتشه ... خودتونو خلاص کنید بیخیال ترین و بخشنده ترین باشید...بزارید گذر زمان بهتون نشون بده چطوری همه ی انرژی های خوب و مثبت رو به طرفتون برمیگرده👌💞 _______ و این کادوی برگ پاییزی و این نامه .... میدونم منتظر ری اکشن از طرف من بودی وقتی خیلی سریع گذشت تا بهم بدی و من تند بغلت کنم و برم و تا الان پیدام نشد...باید بگم خیلی خوشحالم،خیلی و تمام مدت این بسته تو آغوشم بود تا برسم خونه .... و اون نامه بهترین بود و من خفن ترین هدیه ی تولد🎈داستان دار رو امسال از جانب تو گرفتم 😍@zahra_gmi_

Share 6 106
maaahya_'in Resmi: 🍁🍂🍁
.
دست سازهای " محیا " +
 به همراه یک هدیه ی ست
.لطفا ورق بزنید👉
برای اطلاع از قیمتها و سفار

🍁🍂🍁 . دست سازهای " محیا " + به همراه یک هدیه ی ست .لطفا ورق بزنید👉 برای اطلاع از قیمتها و سفارش به دایرکت رجوع کنید📲 ... پس از سفارش برای شما طرح ها و نقشه های دلخواه شما فرستاده میشن تا از بین اونها هم انتخاب کنید ... ✴ برای دیدن طرحهای دیگه از هایلایت بالای صفحه دیدن کنید🔝 _____________ 📷photo by:@faatimaaaah ⛔کپی ممنوع⛔

Share 0 106
maaahya_'in Resmi: 🌿🌵👓
__________
به یادش افتادم. بعد از مدت‌ها. آخرین‌باری که دیدمش گفت که به‌وضوح نشانه‌هایی از ا

🌿🌵👓 __________ به یادش افتادم. بعد از مدت‌ها. آخرین‌باری که دیدمش گفت که به‌وضوح نشانه‌هایی از اختلال دوقطبی را دارد. نگران بود اما من تنها توانستم در این‌باره با او شوخی کنم. بیش از هر چیز در نگاهش، نگاهش که خیره می‌شد و حس می‌کردم می‌تواند آبی‌هام را ببیند، اشتیاقی بود بیان‌نشدنی که فقط چشم‌هاش درخششی از آن را نشان می‌داد. انگار می‌توانست عاشق هر آدمی باشد که بیرون از همه‌ی پیش‌فرض‌ها و الگوهای ذهنی سر صحبت را با او باز می‌کند. امروز به وقتِ تصمیم گرفتن، با خودم گفتم باید مثل حرفه‌ای‌ها با این مسئله –هر چند جزئی- برخورد کنی و به یادش افتادم. می‌گفت برای حرفه‌ای شدن باید اول مثل حرفه‌ای‌ها رفتار کرد.

Share 5 154
maaahya_'in Resmi: 🌻🌼🌻
___________
The sun rises every day but always in its time.
Be patient, your moment is comin

🌻🌼🌻 ___________ The sun rises every day but always in its time. Be patient, your moment is coming. خورشید هر روز طلوع می کند اما همیشه به وقتش. صبور باش، لحظه ی تو هم به سر می رسد ✌ .... ️ #goodbyesummer

Shiraz, Iran
Share 12 173
maaahya_'in Resmi: 🌱🍓🌵
سلام همگی توی روزای آخر تابستون چه میکنید؟!...
واسه بعد از تعطیلات برنامه ای ریختید ؟! منکه

🌱🍓🌵 سلام همگی توی روزای آخر تابستون چه میکنید؟!... واسه بعد از تعطیلات برنامه ای ریختید ؟! منکه واسه تغییرات بزرگی دارم آماده میشم.... قبل از اون تغییرات دارم بهترین روزهای پایانی فصل🌾 رو میگذرونم ... این عکس رو دقیقا اوایل تابستون گرفتم تا ثبت شه حال و هوای خوب شروعش و به همون خوبی هم داره تموم میشه🙏شکر .... حال دلتون خوب ❤🌿

Share 0 195
maaahya_'in Resmi: 🏂🍃🍃
دست سازهای " محیا " +
 به همراه یک هدیه ی ست
.لطفا ورق بزنید👉
برای اطلاع از قیمتها و سفارش

🏂🍃🍃 دست سازهای " محیا " + به همراه یک هدیه ی ست .لطفا ورق بزنید👉 برای اطلاع از قیمتها و سفارش به دایرکت رجوع کنید📲 ... پس از سفارش برای شما طرح ها و نقشه های دلخواه شما فرستاده میشن تا از بین اونها هم انتخاب کنید ... ✴ برای دیدن طرحهای دیگه از هایلایت بالای صفحه دیدن کنید🔝 _____________ 📷photo by:@faatimaaaah ⛔کپی ممنوع⛔

Share 0 116
maaahya_'in Resmi: 🎈🎼🌊
می‌خواستم از افسانه‌ی کهنه‌ی اقیانوس‌ها بنویسم، از خواب گنجشک‌هایی که بی‌لهجه حرف می‌زدند و

🎈🎼🌊 می‌خواستم از افسانه‌ی کهنه‌ی اقیانوس‌ها بنویسم، از خواب گنجشک‌هایی که بی‌لهجه حرف می‌زدند و پیراهن‌ام خانه‌ی همه‌شان بود. از متن سفرهایی که آدم را از حاشیه‌ی امن‌اش دور می‌کنند تا او را ببرند به موج‌های خطرخیز. می‌دانم اگر حکایت سندباد بحری نبود هیچ‌وقت خیالم این افسانه را نمی‌ساخت اما حالا از خودم می‌پرسم که اصلاً کلمه چیست؟ یادت رفته؟ یادت رفته آن مرارت‌ها که کشیدی تا کلمه را بلد بشوی، حالا چه شد؟ چرا بی آن‌که بدانم انگشت‌هام خطا کردند؟ چرا کلمه‌ها را، کلمه‌ها را از ساحت قدسی‌شان پایین کشیده‌ام و با آن‌ها راهی ساختم برای هلاک خودم؟

Share 2 170
maaahya_'in Resmi: 🍃🍁
دست سازهای " محیا " +
 به همراه یک هدیه ی ست .لطفا ورق بزنید👉
برای اطلاع از قیمتها و سفارش به

🍃🍁 دست سازهای " محیا " + به همراه یک هدیه ی ست .لطفا ورق بزنید👉 برای اطلاع از قیمتها و سفارش به دایرکت رجوع کنید📲 ... پس از سفارش برای شما طرح ها و نقشه های دلخواه شما فرستاده میشن تا از بین اونها هم انتخاب کنید ... ✴ برای دیدن طرحهای دیگه از هایلایت بالای صفحه دیدن کنید🔝 _____________ 📷photo by:@faatimaaaah ⛔کپی ممنوع⛔

Share 2 129
maaahya_'in Resmi: 🌊🐚
آن‌شب که ال‌کلاسیکو را تماشا می‌کردی، بهت گفته بودم در چند کلمه‌ی محدود برای هم جمله‌ای بنویسی

🌊🐚 آن‌شب که ال‌کلاسیکو را تماشا می‌کردی، بهت گفته بودم در چند کلمه‌ی محدود برای هم جمله‌ای بنویسیم و تو شعری نوشتی. چند شب قبل‌تر از آن با خودم فکر کرده بودم که بعد از تو چه‌چیزهایی درباره‌ی خودم فهمیده‌ام و چه‌طور با قسمت‌هایی از خودم روبه‌رو شده‌ام که همواره زیر حجاب ضخیمی بوده‌اند. آن‌ قسمت‌ها لزوماً خوشایند نبوده‌اند اما آگاهی نسبت به‌شان بهتر از ماندن در نادانی بوده. گاهی فکر می‌کنم هیولایی هستم که پوستِ یک پری دریایی را پوشیده، این‌را بهت نگفته‌ام. تو هم به روی خودت نیاور که این‌جا می‌خوانی. می‌بینمت که هنوز داری قایق‌ات را پارو می‌زنی. نمی‌دانم به کجای اقیانوسی رسیده‌ای که زندگی دونفره‌ی ماست ولی حتم دارم که همه‌ی ملوان‌ها مسیرهای آبی را خوب می‌شناسند.

Share 0 162
maaahya_'in Resmi: 🎻☕
دست ساز های " محیا " +
 به همراه یک هدیه ست .
برای اطلاع از قیمتها و سفارش به دایرکت رجوع کنید�

🎻☕ دست ساز های " محیا " + به همراه یک هدیه ست . برای اطلاع از قیمتها و سفارش به دایرکت رجوع کنید📲 ... پس از سفارش برای شما طرح ها و نقشه های دلخواه شما فرستاده میشن تا از بین اونها هم انتخاب کنید ... ✴ برای دیدن طرحهای دیگه از هایلایت بالای صفحه دیدن کنید🔝 _____________ 📷photo by:@faatimaaaah ⛔کپی ممنوع⛔

Share 5 153
maaahya_'in Resmi: 🌊🐟🎼
__________
مثل رفتن یونس توی شکم نهنگ، دلم می‌خواهد بروم بایستم وسط مسجد شیخ‌ لطف‌الله. آن‌ج

🌊🐟🎼 __________ مثل رفتن یونس توی شکم نهنگ، دلم می‌خواهد بروم بایستم وسط مسجد شیخ‌ لطف‌الله. آن‌جا که اگر سرت را بالا بگیری از هر طرف شعاع نور پنجره‌ی کوچک و مشبک خیال‌هایت را روشن می‌کند و می‌توانی هزارتا ماهی سرگردان را ببینی که دور نقوش طلایی و درخشان موج می‌خورند. آن‌وقت که خیال بغلت می‌کند و خاطره دورت می‌گردد. آن‌وقت که شکوفه می‌ریزد از تمام روزنه‌های پوست‌ات. آن‌وقت که تخیّل ایمن‌ات می‌کند از تمام واقعی‌های نوک‌تیز. آن‌وقت که، آبی‌ها در تو و در هزارتوهای تن‌ات لانه‌ می‌کنند

Share 8 231
maaahya_'in Resmi: 🌌🐙🎶
_____________
دست سازهای " محیا " +
 به همراه یک هدیه ی ست .
برای اطلاع از قیمتها و سفارش به

🌌🐙🎶 _____________ دست سازهای " محیا " + به همراه یک هدیه ی ست . برای اطلاع از قیمتها و سفارش به دایرکت رجوع کنید📲 ... پس از سفارش برای شما طرح ها و نقشه های دلخواه شما فرستاده میشن تا از بین اونها هم انتخاب کنید ... ✴ برای دیدن طرحهای دیگه از هایلایت بالای صفحه دیدن کنید🔝 _____________ 📷photo by:@faatimaaaah ⛔کپی ممنوع⛔

Share 4 148
Daha Fazla

Recent Medias Analytics

2.78KTotal Likes

85Comments

145Sharings

Normal Best Filter

11 Mentions

5d Last Post

1 Hashtags

2 Check in

Last Location for maaahya_ is Kish, Iran

User Suggestions for maaahya_